جز تو آستان تو هم در جهان پنهايي نيست
زمانه گر آتش زند به خرمن عمر
بگو بسوز بر من كه برگ وكاهي نيست
عدو چو تيغ كشد بگو بكش برمن
كه تيغ ما بجز ناله وآهي نيست
چرا از كوه خرابات روي برتابم
كه از اين وهم به جهان هيچ رسم وراهي نيست
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا / بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی / سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست / من که یک روز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم / دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
ده که با این عمر های کوته بی اعتبار / این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرس سر به زیر افکنده بود / ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
(مهرناز)
کنارآمدن با شکست عين بزرگواري است. نشان فهم و فراخانديشي انسان است. جلوگيري از خودخوري و دورانداختن سوهاني است که به روح ميکشد. گذر از گذشتهي بد، راه رسيدن به آيندهي بهتر است. در مقابل، درگيري دائم ذهن با شکستهاي گذشته، سد حرکت به سوي آينده است.
انسان بعد از شکست طبيعتا دلش ميشکند، ولي بايد راهي بيانديشد که چطور ميشود چيني دل را بند زد، نه اينکه پتک برداشت و افتاد به جانش!
خلاصه که ميشود از شکست تراژدي ساخت و هر ساله در سوگاش گريست، ميشود هم آنرا نقطهي پرش و پرواز به آسمان باز آينده کرد... انتخاباش با خود ماست...
پیام
تو به من خندیدی...
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه،
سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما ... سیب نداشت؟
(مهرناز)
با تو قلم سبزم را دوباره به دست گرفتم
تا با تو زيبا ترين جمله دنيا را بسازم
جملهاي که فقط با حضور سبز تو توان ساختنش را دارم
اي آسمانيترين يار
با تو بودن سهم کمي نيست
اما بي تو بودن
خزان هزاران بهار نديده است
پس بمان با من!
بمان تا بودنم با تو رنگ دوباره بگيرد
رنگ يک دنيا رفاقت، صميميت، عشق و احساس
با تو بايد واژهها را معنا کرد
واژه هاي ناگفتهام که مدتي است در بغض فرو نرفتهام مانده
تنها بهانه ماندن من انتظار ديدن تو است
و فقط بودن درکنارتو مرا به آرامش سبز خواهد رساند
بمان بامن!
به اميد ظهور مولاي عشق
مولاي سبزپوش که عمريست ظهورش را تشنه ايم
چراکه او حضور دارد، ولي نميدانم کي خواهد آمد؟!...
پیام
می خواستم که بخونم باز از نم نم بارون / از آفتابگردون و قصه گلدون
می خواستم از گل یاس برات قصه بخونم / بخونم تو بمون تا که بخونم
بگم تو فصل سرما گل همیشه بهاری / تو مهتاب توی شب های تاری
تو رویای سپیدی تویی همدم و همراز / برای مرغ عشق دو بال پرواز
ولی چقدر آخه باز باید از گل ها گفت / حرف های دل رو پنهونی تو قصه ها گفت
طلسم شرمم رو باید که بشکنم / اگه دل بذاره حرفم رو این بار بزنم
گل و گلدون بهونن،باد و بارون بهونن / شب و ستاره و مهتاب و آسمون بهونن
اگه میگم برات از دل خستم / بهونست که بگم ... !
شدی خورشید آسمون من،شدم من گل آفتابگردون تو
میون باغ قصه های من،گل من شدی و من گلدون تو
ولی کاش توی آسمون من،دیوار قصه ها رو بر می داشتن
مگه چقدر آخه باز می شه از گل ها گفت
حرف های دل رو پنهونی تو قصه ها گفت ...
(مهرناز)
در بود و نبود شبهاي تنهايي، محبتت مرا مدهوش ميكند...
ستايش ميكنم، آسمان نگاه مهربانت را و رفتن معراج گونهات...
ميدانم كه نگفتههاي مرا از زبان فرشتگان مقربت نيك ميداني...
به ستارهها بگو در سوگ رفتنتان قلبم را به تسلي مهتاب مهمان كنند
بگو سبزي نگاهت قلب رنجور از زيستنم را آرامش دهد
دلم مي خواست، برايت ساعتها ميگريستم
ولي تو بزرگوارتر از آني كه اشك چشمان من قابل باشد
يا ضامن آهو غربت زيستنت از غربت چشمهاي من حكايت ميكند
من نگاهم را هر گاه كه قلبم ميشكند به ضريح چشمان تو ميبندم تا از يكتاي هستي شعور زيستن برايم طلب كني...
يا رضا(ع) دوستت دارم و هر بار كه مشهدت بر يادم شكوفه باران ميشود به ياد بودنت نبودنت را گريه ميكنم...
سيد رضا(پيام)
ای خدای که ترحم می کنی بر کسی که بندگان براو ترحم نمی کنند.ای کسی که از لطفت آن کس را
که غریب و رانده شده است راهم می پذیری.ای خدای مهربانی که به چشم حقارت برحاجتمندان
در گاهت نمی نگری.ای خدای که عبادات اندک بندگانت را با جزای بزرگ مرحمت می کنی.وای خدای
که درگاه کرمت به روی مشتاقان بازاست.واحسانت زیاد برای کسانی که تو را ندا می زنند.و ای کسی که
امید واران از درگاهت هرگز محروم ونا امید نمی شوند.وای خدای که برهانت بزرگتر ازآن است که
تمام به وصف من در آید.و بزرگواریت بلند مرتبه تر از آن است به حد واندیشه وعقل من بگنجد.
و احسانت افزونتر از آن است که من حد شکرگزاری اش را داشته باشم.و ادای حمدت مرابه سکوت
وا می دارد.و با عجز و درماندگی به منتهای قصور خود اعتراف می کنم.وسکوت می کنم و با همه عجز
و قصور به ستایشت مشتاقم.
پس ای خدا بر محمد و آل محمد درود می فرستم.
واز تو درخواست می کنم در خاتمه کارم مرا نا امید و محروم مگردان.
و دست رد برپیشانی ام مگذار.
و ازتو می خواهم مرا گرامی بدار.
(مهرناز)
هر چند حال و روز زمين و زمان بد است/
يک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است/
حتي اگر به آخر خط هم رسيده اي/
آنجا براي عشق شروعي مجدد است
پیام
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام،مستم
باز می لرزد دلم،دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های،نخراشی بغفلت گونه ام را،تیغ!
های،نپریشی صفای زلفم را،دست!
و آبرویم را نریزی،دل!
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
(مهرناز)
آرشيو وبلاگ
لينك دوستان
طراح قالب